عاشقانه
از امروز یعنی از امشب می خوام فضای وبمو عوض کنم.دیگه نمی خوام تریپه عشقولانه بردارم. امشب ساعت ۸ شب وقتی داشتم بر می گشتم خونه دیدم که خیابونا امروز بخاطر انتخابات خیلی شلوغه من وسوسه شدم که ماشین بابای رو بگیرم و بریم یه سری به خیابونا بزنیم و بعدش بریم ابیدر بابای هرچی گفت که با خواهرت یا مادرت برو تو کتم نرفت و بالاخره تنها خودم اومدم بیرون فوری به چند تا از دوستای باحالم و با مرامم زنگ زدم و دوستام اومدن و پر ماشین شد از اپاچی ساعت تقریبا ۱۰:۳۰ بود که کم کم خیابونا شلوغ ترشد همه ماشینا یه روبان سبز به ماشینشون زده بودن و از اقای موسوی حمایت می کردن ما که هیچ کدوم از کاندیدها رو قبول نداشتیم ولی نباید این فرصتو از دست می دادم چون شهر شلوغ بود مامورا اصلا گیر نمی دادن پس ما هم فرصتو غنیمت شمردیم و رفتیم یه مقوا اوردیم و روی مقوا نوشتیم:(بژی کورد...... بژی سنه ی خوین اوی)که ترجمه اش میشه: دورد بر کرد و دورد بر سنندج و زدیم به ماشین و یه نوار کردی گذاشتیم (ولی حیف که پرچم کردستانو کم داشتیم) ما میدون ازادی تا سه راه ادبو رفتیم و دوباره بر گشتیم ابیدر اونجا بود که جو مارو گرفت و صدای پخشو تا اخر زیاد کردیم و اومدیم پایین و هل پر کی(رقص کردی) کردیم جا تون خالی خیلی حال داد ولی ۱۰ دقیقه نگذشته بود که گشت کلانتری۱۳ پدر سگ اومد.بی شرفا بهمون گیر دادن که:به علت بالا بودن صدای پخش و استفاده از شعار جدای طلبی ماشین باید به پارکینگ انتقال داده بشه و خودتونم باید بیاید به کلانتری هرچی خواهش کردیم و گفتیم بابا بژی کورد .....بژی سنه خوین اوی کجاش شعار جدای طلبی حالیشون نشد تا اینکه رفتم پیشه افسره و با حالت بغض گفتم گوه خوردیم شما ببخشید افسره کمی ایستاد و گفت برید ولی اخرین دفعتون باشه همگی حالمون گرفته بود و هی به من گیر می دادن که چرا اون حرفو زدی لاقل از طرف خودت می گفتی منم که دلم پر بود چند تا فحش رکیک بارشون کردم و همگی ساکت شدن تا اینکه رسیدیم به میدون ازادی ساعت ۱۲ شب بود ولی هنوز خیلی شلوغ بود منم واسه اینکه از دل بچه ها در بیارم چند تا دیگه فحش بارشون کردم و اونام جوابمو دادن و به توصیه من همگی هر چی از دهنمون دراومد بجای اینکه بهم دیگه بگیم نثار مامورا کردیم و هرچی فحش بلد بودیم دسته جمعی نثارشون کردیم و دوباره اپاچی شروع به قوله (داد زدن) کردن و برگشتیم خونه چشمتون به روز بد نیفته دعوای به پا شد که نگو مادر و پدرم گیر داده بود که تا ۱ نصفه شب کدوم گوری بودی منم که حال وحوصله نداشتم جوابشونو بدم رفتم تو اتاقم و کا مپیوترو روشن کردم وچندتا اهنگ گوش دادم دیدم خوابم نمی یاد اومدم تو اینترنت و ماجرای امروزو واستون نوشتم. میدونی دل شکوندن یعنی چی اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم. اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم. اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جداشه من بودم. اون که گفت تو بودی اون که دوست دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم. اون که رفت تو بودی اون که به جز تو دنبال هیچکس نرفت من بودم!!!!
قلبمو
تقدیم کردم نفهمید بی ریا ترینم واسش اشک ریختم نفهمید پر احساس ترینم واسش از خوشبختی گفتم نفهمید ساده
ترینم!! اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با
کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند آدمک آخر دنیاست
بخند آدمک مرگ همینجاست بخند دست خطی که تورا
عاشق کرد شوخی کاغذی
ماست بخند آدمک مست نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست
بخند چه کسی
میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در
فریادی پیله ات را بگشا... تو به اندازه ی یک پروانه
زیبایی
پرسيد : به خاطره کی زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم : "بخاطر هيچکس" پرسيد : پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دل تو" با يه بغض غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچي" ازش پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسي که بخاطر هيچ زنده است.. خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه درد تو از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه اشتباه که می گن گریه مرد رو زخم های تنش یه مرهم من نیومدم بگم تو هم مثه قصه ها بیا بریم از این دیار یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار می خوای برنده باشی می دونم به همه می گم ببازن جلو پات هر چی اسپند به آتیش می کشم تا که چشمت نزنن بشن فدات تو می خوای پرنده باشی می دونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای خودم آسمون هفتمت می شم تو فقط بگو بگو باهام میای . خدایا... کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟؟؟!!!! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی!!!.. خداوندا تو مسئولی... خداوندا... تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.... چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!!.... پيرمردي
صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.
عابراني که رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران
ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو
عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت
عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود! پرستاري
به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم.
او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد! پرستار
با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف
صبحانه پيش او ميرويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که
ميدانم او چه کسي است...!
میدونی دل شکسته چیه
میدونستی جواب دل شکسته رو باید به خدا بدی نه به صاحب دل
نمیدونی دیشب چی کار کردم
دیشب شکایتت رو پیش خدا کردم
دیشب به خدا گفتم که با دلم چه کار کردی
نه به خاطر اینکه عوضش رو ازت بگیرم ، نه
به خاطر اینکه خدا بهت کمک کنه که دیگه نتونی دل هیچ کس رو بشکونی
دیگه نتونی کسی رو برنجونی
بخشیدمت تا بخشیده بشم
به مفهوم غم انگيز جدايی ؟
به چه چيز ؟
به شکست دل من يا به پيروزی خويش ؟
به چه می خندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟
يا به افسون گری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه می خندی تو ؟
به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست ؟
خنده دار است بخند
یکی بود یکی نبود...
یکی داشت یکی نداشت. . .
یکی خواست یکی نخواست. . .
یکی گفت یکی نگفت. . .
یکی رفت یکی نرفت. . . 



| Design By : Night Skin |




